امروز: چهارشنبه، 6 مرداد 1400
12/10 1399

 گروه سایبان - روزی مدیری «نجومی بگیر» که از قضا در گیرودار برکناری بود دست به پیش «رئیس کل» می برد تا به واسطه آشنایی ها رئیس او را کمک کند و روزگار چون شکر به او بازگرداند.

«رئیس کل» مظلوم هم از همه جا بی خبر، از «نجومی بگیر» می پرسد که چه کردی و چه نکردی که «نجومی بگیر» با تظلم خواهی می گوید که من بخشنامه وزارت خانه را ندیدم و مدیران و ریش سفیدان به من نگفتندی که نباید اضافه تر از خزانه بردارم و ... .

«رئیس کل» که تصور می کند که «نجومی بگیر» از سر ناآگاهی خطایی مرتکب شده به دفترش می گوید به ریش سفیدان و بزرگان مجموعه زنگ بزند و آنها را فی الفور احضار کند تا گره ای از کار بنده ی خدایی باز کند.

اتفاقا در شرکت «نجومی بگیر» هم جلسه ی هیات بزرگان در حال برگزاری بوده و آنها که می بینند بزرگ قوم آنها را فرامی خواند جلسه خود را نیمه کاره رها می کنند و فی الفور خدمت رئیس می شوند.

به پایین در قلعه که می رسند «نجومی بگیر» که اوضاع را وخیم می بیند و متوجه می شود که ای دل غافل اگر نجنبم رسوا می شوم رو به «رئیس کل» کرده و قصه را بازگو می کند و اعتراف می کند که می دانسته و خطا کرده.

«رئیس کل» هم از این داستان دروغگویی و رسوایی برآشفته می شود که ای «نجومی بگیر» با دروغ گویی عقد را باطل کردی، چرا با آبروی قوم بازی می کنی و چرا وقت مرا تلف می کنی و چرا حرف واقعی نمی زنی و چرا عمداً از اظهار مطالب خودداری می کنی و موضوع خطر را تغییر می دهی؟


 القصه «رئیس کل» او را از اتاق بیرون می کند که دروغ گو جایی در این صنعت ندارد، زیرا که اصل اول صنعت ما حسن نیت است.


«نجومی بگیر» سرخورده که رسوا شده بود به پایین آمد و از در قلعه بیرون شد و همین جور که سر را به زیر انداخته بود نالان و حیران پیاده رو گز می کرد که ناگاه فکری به ذهنش رسید.


بله او این بار، یک عضو شریف کابینه را هدف داستان سرایی های خود قرارداد و دوباره آن قصه ی وامصیبتا که من مظلومم و هوای آن صنعت دلم کرده را بازگو می کند، باشد که به آن جایگاه بازگردد، غافل از اینکه ... . 

.

ارسال نظر

نام:*
ایمیل:*
متن نظر:
کد امنیتی: *
عکس خوانده نمی شود